|
حقیقت داستان و افسانه
به یاد مادرم که شب هنگام در انتظار قصه ی دختران خارکن و پادشاه اش در رخت خواب می رفتیم و فردا شب نیز ... ، روحش شاد . اینجانب کمر همت بستم بر جمع آوری کلیه ی داستان های کوتاه و شیرین ، تا هرکس قصد داستانی کند، بتواند در این جا آن را یافت نماید. حال می توانید در این باغ هر آنچه دوست دارید بیابید. فقط باید قدری زحمت کشید تا آن را پیدا نمود
|
از کوروش زیاد خواندیم از رضا خان زیاد شنیدیم اما کسی نتوانست از وجاهت شهید چیزی بسازد یا بنویسد! چه کشیدند! در هر قدم از خرمشهر 25 شهید! [ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٠ ب.ظ ] [ حسام ]
[ نظرات () ]
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش در گذر است. کنجکاو شد و پرسید: ابلیس، این طنابها برای چیست؟ ابلیس جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف و سست ایمان، طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت: اینها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند. مرد گفت: طناب من کدام است ؟ ابلیس گفت: اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو را به حساب دیگران می گذارم. مرد قبول کرد. ابلیس خنده کنان گفت: عجب! پس با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت! [ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۸ ب.ظ ] [ حسام ]
[ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ حسام ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |